تقليد از استاد
شاگردی که شيفته ی استادش بود تصميم گرفت تمام حرکات و سکنات استادش را زير نظر بگيرد .فکر می کرد اگر کارهای او را بکند فرزانگی او را هم به دست خواهد آورد .
استاد فقط لباس سفيد می پوشيد شاگرد هم فقط لباس سفيد پوشيد ، استاد گياهخوار بود شاگرد هم خوردن گوشت را کنار گذاشت و فقط گياه خورد . استاد بسيار رياضت می کشيد شاگرد تصميم گرفت رياضت بکشد و روی بستری از کاه خوابيد .
مدتی گذشت . استاد متوجه تغيير رفتار شاگردش شد .رفت تا ببيند چه خبر است .شاگرد گفت : دارم مراحل تشرف را می گذرانم .سفيدی لباسم نشانه ی سادگی و جستجو است . گياهخواری جسمم را پاک می کند . رياضت موجب می شود که فقط به روحانيت فکر کنم .
استاد خنديد و او را به دشتی برد که اسبی از آن می گذشت . بعد گفت : « تمام اين مدت فقط به بيرون نگاه کرده ای در حالی که اين کمترين اهميت را دارد . آن حيوان را آنجا می بينی ؟ او هم موی سفيد ، فقط گياه می خورد و در اسطبلی روی کاه می خوابد . فکر می کنی قديس است يا روزی استادی واقعی خواهد شد ؟
از کتاب : پدران ، فرزندان ، نوه ها
اثر : پائولو کوئيلو
معنای برخی از نام های ايرانی ( ۲ )
| آرزو : اميد | شهين : شاهانه |
| آذين : زينت - زيور | شهلا : زن سيه چشم |
| آزيتا : آزاده | فرخنده : مبارک |
| اختر : ستاره | فرزانه : دانا - باهوش |
| پريسا : افسونگر - بسيار زيبا | فروزان : روشن - تابناک |
| پری وش : زيبا - مانند پری | فريبا : فريب دهنده |
| خاتون : بانوی عالی نسب | مهسا : زيبا مانند ماه |
| رکسانا : نورانی | مهستی : بانوی بزرگ - ماه روزگار |
| رودابه : زن پسر زا | مينو : بهشت |
| روشنک : مشعل دار | مژده : خبر خوش |
| زيبا : قشنگ -شايسته | متين : محکم و استوار |
| زليخا : لغزنده | مهشيد : پرتو ماه |
| ژاله : شبنم | ميترا : دوستی و محبت |
| سارا : خالص | مژگان : مژه ها |
| سيما : چهره | منيژه :پاک و سفيد روی |
| سيمين : نقره ای - به رنگ نقره | مهتاب : نور ماه |
| سودابه : دخترزا - سود ده | نويد : مژده - بشارت |
| سولماز:زنی که پير و فرسوده نمی شود | ناهيد : پاک و بی آلايش |
| شيوا : رسا - شيرين بيان | نوشين : شيرين و گوارا |
| شراره :گرمای سوزان | نگين : سنگ قيمتی روی انگشتر |
معنای برخی از نام های ايرانی
| آرشام : بسيار قوی | طهماسب : دارای اسب قوی |
| آيدين : چشم روشنی | طهمورث : روباه تيزرو و قوی |
| ارژنگ : آرايش | فردين : يگانه - شکوه دين |
| اردشير : شير زيبا | فرزام : شايسته |
| افشين : با همت | فرشاد : خوشحال |
| انوشيروان : جاويد - هميشگی | فرشيد : شکوه روشنايی - درخشان تر |
| برزو : بلندقامت | فرامرز : شکوه مرزداری |
| باربد : پرده دار | فربد : بزرگی |
| بيژن : ترانه خوان ـ جنگجو | فريد : يگانه - بی همتا |
| بابک : پدر کوچک | فرهود : صداقت و راستی |
| بهمن : نيک انديش | فريدون : دارای شکوهی اين چنين |
| بهنود : سلامت - عافيت | قباد : سرور و گرامی |
| بزرگمهر : خورشيد بزرگ | کامبيز : صورت فرانسوی کمبوجيه |
| پدرام : آراسته - نيکو | کارو : نويد دهنده |
| خشايار : قهرمان- نيرومند | کاميار : پيروز |
| داريوش : نگهبان نيکی | مهيار : يار ماه |
| رامتين : آرامش تن | مزدک : خردمند کوچک |
| روزبه : خوشبخت | منوچهر : کسی که چهره ی بهشتی دارد |
| رستم : تنومند و قوی اندام | مازيار : اهورامزدايار - خدايار |
| سيامک : مجرد | نريمان : پهلوان قوی و بزرگ |
| سياووش : دارنده ی اسب سياه قوی نر | ويگن : پرش- جهيدن |
| شادمهر : بامحبت - مهربان | هخامنش : دوستدار انديشه |
| شهرزاد : بومی - شهرزاده | هومن : نيک انديش |
| شهرام : مطيع و فرمانبردار شاه | هوتن : خوش اندام |
| شاهرخ : صورت شاهانه وبزرگ | ياشار : عمر کننده |
تاريخچه ی مختصر زبان فارسی
در زمان هخامنشیان ایرانیان به زبان فارسی سخن می گفتند که اصطلاحا اکروز به آن فارسی باستان می گوییم . خط آنان نیز که امروزه خط میخی نامیده می شود دارای 36 علامت یا حرف الفبا بوده است که از چپ به راست نوشته می شد و از آن جا که شباهت زیادی به میخ دارد آن را خط میخی نامیده اند .
این زبان در طول چندین قرن دگرگونی هایی پیدا کرد و تا به صورت فارسی میانه در آمد که خط و زبان رایج دوره ی ساسانی می باشد . خط و زبان فارسی میانه را « پهلوی » هم می گویند . این خط دارای 25 علامت بوده و از راست به چپ نوشته می شده است . در زبان فارسی میانه نیز تغییراتی راه یافت و پس از اسلام در ایران با برخی کلمات عربی درآمیخته و فارسی دری نام گرفت . زبانی که امروزه صحبت می کنیم دنباله ی فارسی دری است . الفبای کنونی خط فارسی نیز از الفبای عربی گرفته شده است .
عقاب
مردی تخم عقابی پيدا کرد و آن را در لانه ی مرغی گذاشت . عقاب با بقيه ی جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگی اش او همان کار هايی را انجام داد که مرغ ها می کردند .برای پيدا کردن کرم ها و حشرات زمين را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسيار کمی در هوا پرواز می کرد .
سال ها گذشت و عقاب خيلی پير شد .
روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری ديد . او با شکوه تمام با يک حرکت جزيی بال های طلايی اش برخلاف جريان شديد باد پرواز می کرد .
عقاب پير بهت زده نگاهش کرد و پرسيد : اين کيست ؟
همسايه اش پاسخ داد : اين يک عقاب است ـ سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زمينی هستيم .
عقاب مثل يک مرغ زندگی کرد و مثل يک مرغ مرد زيرا فکر می کرد يک مرغ است .
طرح
غزلی ندارم
که
سبزت کنم
ديری است که
از ابر چشمانم
شعری نمی بارد
شير
هنوز شير می چکد
از پستان گاو
در مغازه ی قصابی...
روی پله های معبد
ديشب زنی را ديدم که روی پله های معبد نشسته بود در حالی که دو مرد در سمت راست و چپ او نشسته اند و به او می نگريستند .
با تعجب او را ديدم : يک طرف صورتش رنگ پريده بود و يک طرف ديگر گلگون .
دیوانه و خدايان زمينی
جبران خليل جبران
بی عنوان
(۱)
خلاصه ی تاريخ ادبيات ذبيح الله صفا جلد دوم را بر ميدارم و تورقی می کنم . به صفحه ی آخر که می رسم باز به گذشته بر می گردم . اصلا هر وقت که دلم می گيرد بی اختيار به طرف اين کتاب به طرف اين تاريخ کشيده می شوم .
يک دست خط ـ يک شعر ـ
و
( سه شنبه ۲۴/۸/۷۳ )
تاريخی که زير آن شعر نقش بسته .
(۲)
ديوانه ای نعره برآورد :
آهای ای زاييده شدگان دروغ
کشتيد و سر انجام حقيقت را کشتيد
گفتمش :ديوانه کجایی؟
ما شنیده ایم که حقیقت خود مرده به دنیا آمده است .
در گوشه ای پیرمردی که تاریخ را بر دوش می کشید
خنده ی تلخی زد و گفت :
اما این جا کسی به دنیا نیامده است حتی طفل مرده ای نیز
مادر حقیقت سترون است و برای فرزندی که به دنیا نیاورده نامی انتخاب کرده
و ما همان نام را نیز بارها به مسلخ می بریم
و برایش گورها کنده شده است
(۳)
با آن قد کوتاه و جثه ی کوچک و لاغرش بیشتر به یک دانش آموز سال های اول دبیرستان شباهت داشت تا یک دانشجوی رشته ی ادبیات فارسی ولی وقتی با او هم صحبت می شدی از وسعت اطلاعات او در زمینه ی ادبیات متعجب می شدی . بسیار کم رو و محجوب بود با این وجود وقتی پای مباحثه و مناظرات ادبی و فلسفی پیش می آمد همیشه در مقابل او تسلیم می شدی و این او بود که حرف آخر را می زد .
شوق و علاقه ی زیادش به داستان نویسی دلیلی شده بود برای دوستان رند که نام چخوف را برای او برگزينند . چخوف ما هميشه يا در حال نوشتن داستان و نمايش نامه بود يا در حال خواندن داستان و نمايش نامه . هيچ وقت نديدم کتاب های درسی بخواند با اين حال هميشه نمراتش بيشتر از ديگران بود . يعنی جزو سه نفر اول کلاس بود .
فردای آن شب امتحان تاریخ ادبیات داشتیم . در گوشه ای از خوابگاه روی تخت دراز کشیده بود و داشت چیزی می نوشت . حوصله ام سر رفته بود . پیش او رفتم و گفتم :
_ داری چیکار می کنی ؟
_ ببین این چطوره ؟
روی کاغذ کلاسوری که پر از نوشته و خط خوردگی و کلمه بود در گوشه ای نوشته بود :
دیوانه ای نعره بر آورد :
آهای ای زاییده شدگان دروغ
کشتید و سرانجام حقیقت را کشتید ...
(4)
هنوز هم نتوانستم این نوشته را باور کنم و هر وقت که می آیم ناباورانه با بهتی بغض آلود به آن خیره می شوم:
آرامگاه جوان ناکام
علیرضا هاشمی پور
تولد : 1/ 7/ 1353
وفات : 9 / 4/ 1374
* * *
علیرضا در تابستان سال بعد در دریای خزر به یک شنای ابدی رفت و ما را با زاییده شدگان دروغ تنها گذاشت .
داشتن و نداشتن
طبق نظر بزرگان توانايی انديشيدن يکی از مهمترين ويژگی هايی است که آدمی را از ساير موجودات متمايز می کند و به او اين قدرت را می دهد که خود را برترين موجود بداند و به ديگران فخر بفروشد ولی اين توانايی انديشيدن تبعاتی نيز دارد .
« حسرت خوردن » يکی از اين پيامد ها و تبعات است . کسی که می انديشد گاهی نيز مجبور است حسرت بخورد . حسرت بر کمبود ها و نداشتن های خود و ديگران حسرت بر از دست دادن داشته ها و حسرت بر خيلی چيز های ديگر ...
عبارت کوتاه زير ماحصل يکی از اين تحسر ها و دريغا گويی ها يی است که بعد از يک جريان فکری و يک جستجوی طولانی به دنبال آرمانشهر ذهنی خاص من به وجود آمده است :
نداشتيم و داشتيم
داريم و نداريم
داشتيم و نداشتيم
نداريم و داريم
پيرمرد
پيرمردی که در آن سوی درختان خزان ديده قدم می زد
روح چهل سالگی من بود ...
حکايتی و تاملی
مردمان سرزمينی کهن به منظور رفع نيازهای اساسی و عدم وابستگی به ديگر کشورها تصميم به ايجاد و پرورش باغ ميوه ای می گيرند و يکی از اهالی نيز به عنوان باغبان مامور اين کار می شود . وی با کاشت چند نهال سيب فعاليت خود را آغاز کرده و ثمره ی تلاش چندين ساله ی او سيب هاي خوش طعمی می شود که از باغ به دست می آيد .
در پی بالا رفتن توقع و رشد جمعيت باغبان به ياری مردم اقدام به گسترش باغ کرده و با زحمت فراوان باغ بزرگ و مصفايی را می پروراند . از آن جا که وی فقط سيب دوست داشت و ميوه ی ديگری نمی شناخت تمامی باغ را از انواع درختان سيب ( زرد - قرمز - سفيد - گلاب ... ) پر کرد .
ساکنان آن سرزمين به تدريج از خوردن تنها ميوه ی باغ به تنگ آمده و حتی خانواده های زيادی از خوردن سيب بيزار شدند . در اين ميان افرادی که توان مادی داشتند از محصولات متنوع باغ های همسايگان و حتی غريبه هايی که با آن ها دشمنی ديرينه داشتند استفاده می کردند .
باغ سيب چون ديگر مشتری نداشت ميوه های رسيده اش نيز از بين رفت و کم کم به بيشه زاری تبديل شد .
you were always on my mind
Maybe I didn't love you quite as good as I should have
Maybe I didn't hold you quite as often as I could have
Little things I should have said and done
I just never took the time
You were always on my mind
You were always on my mind
Maybe I didn't hold you all those lonely, lonely nights,
And I guess I never told you, I'm so happy that you're mine
If I made you feel second best, I'm so sorry, I was blind
You were always on my mind
You were always on my mind
Tell me; tell me that your sweet love hasn't died
Give me; give me one more chance to keep you satisfied
If I made you feel second best, I'm so sorry, I was blind
You were always on my mind
You were always on my mind
متن زيبای بالا انتخاب شده از وبلاگ بانوی هستیمی باشد .موضوع اين وبلاگ بحث درباره ی آيين همسر داری است .
مهر
در مواجهه با مشکلات زندگی و شکست های گاه و بی گاه روحی و عاطفی پناه بردن به ادبیات و در زیر سایه ی آن آرام گرفتن یکی از گزینه هایی است که فرا روی انسان قرار می گیرد و سبب تسکین و فراموشی هر چند موقتی درد می شود . عبارات زیر که گمان نمی کنم بتوان نام شعر بر آن نهاد به دنبال یک حالت روحی خاص که در یک زمانی خاص و به دنبال ماجرایی خاص پیش آمده بود حاصل پناهندگی به ادبیات و آرامش یافتن در سایه ی آن است .
( ۱ )من در اوايل مهر به دنيا آمدم
در اوايل تو
در اوايل خودم
در اوايل مهربانی
آن روز که من به دنيا آمدم
من نبودم
من تو بودم
آن روز که من به دنيا آمدم
تو به دنيا آمدی
ما به دنيا آمديم
آن روز من ما شد
ما تو شد
تو من شد
من همه عشق شدم
آن روز اوايل مهر بود
آن روز روز ميلاد تو در من بود
آن روز روز تولد من بود
عشق بود
خاطره بود
مهر بود
آن روز اوايل مهر بود
( ۲ )
ای تو بهار زيبای من
زمستان شدنت را چگونه باور کنم
و کابوس سرد نامهربانيت را
در نيمه راه زندگی
چگونه تعبير کنم ؟
من با کدام کلمات بيت های شعر نداشتن تو را بسرايم
و نبودن تو را باور کنم ؟
آه اينک با کدام واژه تو را بگريم
و مرثيه خوان نامهربانی تو باشم ؟
من به بن بست تو می انديشم
من به باختن قافيه ی محبت می انديشم
من به ويران شدن کاخ روياهايمان می انديشم
و به پرپر شدن معصومانه ی گل های مهر
من به سادگی اوايل مهر می اندیشم
( ۳ )
من در اوايل پاييز به دنيا آمدم
در آغاز يک فصل زرد
و در يک شب تاريک و سرد و سنگين
خاموش و غم آلود
من در مرگ خود متولد شدم
در مرگ مهر .
باران
اينجا چند روزی است که هوا ابری است .امروز بعد از ظهر باران شروع به باريدن کرد .وقتی در « شهر باران » زندگی می کنی بارندگی یک امر عادی به حساب می آید . نغمه های ریزش باران حس همدلی با « سهراب » را در من بر می انگیزد . هشت کتاب را که باز می کنم هم نوا با سهرا ب می خوانم :
چترها را باید بست .
زیر باران باید رفت .
زندگی تر شدن پی در پی ...
همیشه از روز های بارانی _ روزهایی که باران ملایمی می بارد _ خوشم می آید . دوست دارم زیر این باران دلنشین راه بروم بیندیشم و خیس شوم .دوست دارم در چنین شرایطی به کنار ساحل بروم و به افق های دوردست دریا چشم بدوزم . صفا و پاکی باران وسعت دریا و هوای دلگیر و غم آلود روز بارانی همیشه عمیق ترین احساس را در من بر می انگیزد . احساسی که مرا صد چندان می کند و شوری در من بر می انگیزد و تار تار ساز وجودم را به جنبش در می آورد _ و در همان حال زبانم از گفتن باز می ماند _ . فریاد خاموش می شوم . نوعی خوشحالی مسرت بخش می شوم که غمی پنهان در آن نهفته است .در چنین حالتی من واقعی من در من متجلی می شود و من تمام خود خودم را در آن افق های دور دست آن جا که زیر بارش مهربان باران آسمان و دریا به هم می پیوندند می بینم .و من در آن افق دوردست با خوشبختانه ترین وضع ممکن و با ذره ذره ی وجود خود به اوج می رسم .
من همیشه از روز های بارانی _ روزهایی که باران ملایمی می بارد _ خوشم می آید . روزهایی که مرا به اوج می برد .
عشق خاک
خاک بی عشق باد
خاک ولگردی بود ...
قصه ی زندگی
وقتی معلم فارسی باشی سر و کار داشتن با ادبيات جزء لاينفک کار تو می شود و وقتی با دنيای ادبيات سر و کا ر داشته باشی چه بخواهی و چه نخواهی دارای یک حس و ذوق ادبی می شوی که گاهی تو را بر می انگیزد شعر بسرایی و یا داستان بنویسی .
عبارات زیر « شعر واره » ای است که ماحصل یک حس ادبی و یک ذوق سرایش شعر است که زمانی در من به وجود آمده بود .
خروش جویبار هستی
و نوای گذشتن از لابلای شاخه های باد
همهمه های وهم آلود شب
و روزان بی روزن تکرار آلود تنهایی
اضطراب گل آلود خاطرات زلال
* * *
تاريک های آينده
ديروزهای فردا خواهيد بود
خستگان تکرار
و جاودانه های خندان خانه های آلبوم !
love
The greatest thing you will ever learn is just to love and be loved in returen.
Moulin Rage
گروه معلمان وبلاگ نويس
تو اين چند روزه داشتم فکر می کردم چقدر خوب می شد اگر همه ی معلم های بلاگر همديگر را می شناختيم و با هم در ارتباط می شديم و از نظرات و تجربيات يکديگر استفاده می کرديم و چقدر خوب می شد که پس از اين آشنايی ارتباطمان را حفظ کرده و روابطمان را ادامه می داديم ؟
برای جامه ی عمل پوشاندن به اين ايده ی بالا نظری دارم : چطور است گروهی تشکيل بدهيم (البته به دور از هر گونه گرايش و وابستگی فکری و عقيدتی و ... ) به نام گروه معلمان وبلاگ نويس و تحت نام اين گروه روابطمان را شروع کنيم و معلمان بلاگر را دعوت به اين گروه کنيم ؟؟
البته می دانم اين ايده همچون دانه ی کوچکی است که تا درخت شدن و ثمر دادن راهی طولانی در پيش خواهد داشت ولی به قول لائوتسه تونگ - حکيم چينی - برای پيمودن يک راه هزاران کيلومتری ابتدا بايد قدم اول را برداشت . و گروه « معلمان وبلاگ نويس » يک قدم است . اولين قدم .
منتظر نظر شما بزرگواران در اين زمينه هستم .
من تغيير می کنم پس هستم
تغييراتی در وبلاگم ايجاد کردم زيرا :
۱- رنگ و شکل قالب قبلی وبلاگ زياد به دلم نمی نشست و به آن صورتی نبود که دلم می خواست و من هميشه در انتظار يک فرصت مناسب بودم تا تغييراتی در آن ايجاد کنم و در ضمن امکاناتی را هم به آن اضافه کنم .
۲- احساس می کردم محتويات و مندرجات وبلاگ بسيار يکنواخت و کسل کننده و بی روح است و در واقع اين آنی نيست که من می خواستم و از « يادداشت های يک معلم فارسی » انتظاری فراتر از اين می رود .
امروز آن لحظه ی موعود و حس تغيير فرا رسيد و دست به کار شديم و خانه تکانی ظاهری و تغيير در شکل و رنگ وبلاگ را انجام داديم . خانه تکانی معنوی و تغيير در محتوای مطالب را هم آغاز خواهم کرد و دست به کار خواهم شد .در اين بين از شما دوستان و عزيزانی که به اين وبلاگ سر می زنيد انتظار دارم تا نظرات و پيشنهادات و انتقادات خود را از ما دريغ نفرماييد و دست ما را در بهتر شدن « يادداشت های يک معلم فارسی » بگيريد .
